|
|
|
|
|
...........روزهاگذشت وگنجشک باخداهيچ نگفت.فرشتگان سراغش راازخدا مي گرفتند وخداهرباربه فرشتگان اينگونه مي گفت:"مي آيد من تنها گوشي هستم که غصه هايش رامي شنودويگانه قلبي ام که دردهايش رادرخودنگه مي دارد .وسرانجام گنجشک روي شاخه اي ازدرخت دنيا نشست.فرشتگان چشم به لبهايش دوختندگنجشک هيچ نگفت وخدالب به سخن گشود: "بامن بگوازآنچه سنگيني سينه ي توست ."گنجشک گفت: "لانه ي کوچکي داشتم آرامگاه خستگي هايم بودوسرپناه بي کسي ام . توهمان راهم ازمن گرفتي .اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي ازلانه ي محقرم کجاي دنيا راگرفته بود؟ وسنگيني بغضي راه برکلامش بست . سکوتي درعرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سربه زيرانداختند.خداگفت: ماري درراه لانه ات بودخواب بودي .بادراگفتم تا لانه ات راواژگون کند. آنگاه توازکمين مارپرگوشودي. گنجشک خيره درخدايي خدامانده بود. خداگفت:"وچه بسياربلاهاکه به واسطه ي محبتم ازتودورکردم و توندانسته به دشمني ام برخواستي . "اشک در ديدگان گنجشک نشسته بودناگاه چيزي در درونش فروريخت هاي هاي گريه هايش ملکوت خداراپرکرد ......
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:28 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
کجاست قلب صدایم که بدان گوش سپارم و طنین هایش را شماره کنم به ضربه های دل وخشنودی رگهای سفید رسیدن را ریتم طپشهای حفره های دل بدانم ، بشنوم ، پذیرا شوم ؟! کجاست دستی که صدایم بچیند ؟ کو؟ پایی که غربتم را در بکوبد ؟ کدامین سوست ، جریان مهرواری ، نه ! راستی و مهر که مرا از من ، با من بگوید؟ صدایش کنید صدایم را من دلتنگ آوای خویشم سوگوار بی صدایی ام آنسوی در یچه حزن زیبای خویشم در طــــولانـــــی تـــریـــن انتظـــــــــار ، من ، سر سپرده به تنـهــــــــایـــــــی خویشم در جشنی بی گفتار شاهد کلام گفتن قلب سودایی خویشم ........
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:16 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
" قلب بشر" " هولمن هانت " هنرمند بزرگ تصویری از حضرت عیسی را نقاشی کرده که در آم مسیح در باغی ایستاده است .در یک دست فانوسی دارد و با دست دیگر به دری می کوبد . یکی از دوستان هانت به او گفت : هولمن تو در این نقاشی مرتکب یک اشتباه شد ه ای ، این در دستگیره ندارد. هانت پاسخ داد : اشتباهی در کار نیست ، زیرا این در ، قلب بشر است که فقط می تواند از درون باز شود. " |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:15 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
غنچه را ، کاسبرگهایش حجاب است گر چه سبز ! ***** راز، چون یک غنچه است ، درشرف باز شدن |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:14 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
انسانهای منطقی خود را با شرایط دنیا تطبیق می دهند و انسانهای غیرمنطقی دنیا را با خود تطبیق می دهند . به همین دلیل است که همه پیشرفتها به انسانهای غیر منطقی بستگی دارد . " جرج برنارد شاو"
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:31 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
کوچه های شهر ما ویران نمی ماند عزیز ! کار و بار عشق بی سامان نمی ماند عزیز ! خواهش سرشاخه ها ی بی رمق گل می کند آفتاب این گونه سرگردان نمی ماند عزیز ! روح این ابر سترون مهد باران می شود ! آسمان شرمنده باران نمی ماند عزیز! گرگها روزی از آبادی فراری می شوند حسرت نی بر لب چوپان نمی ماندعزیز ! عاقبت سر می کشد یا بیستونی یا سری تیشه فرهاد سرگردان نمی ماند عزیز ! تاقیامت آسمان این انزوای بیکران چشم بر قفل در زندان نمی ماند عزیز ! یک نفر گل می کند با جنگلی در کوله بار نارون تنهای کوهستان نمی ماند غزیز ! یک نفر فردا زمین را نورباران می کند مهدی (عج) ما تا ابد پنهان نمی ماند عزیز ! شعر از حسن دلبری
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 21:11 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
به هر چه بوی وطن می دهد سلام و سلام به هر که عشق به من می دهد سلام و سلام به هر که همنفس ما شود درود و درود به هر که دل به سخن می دهد سلام و سلام |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 22:25 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
درود م را پذیرا باش این کلام صادقانه یک عاشق است سعدیا "دی " رفت و فرداهمچنان موجود نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را قرن هاست که آموزش داده می شود زمان دارای سه بخش گذشته ، حال و اینده است .در صورتی که کاملا اشتباه است . زیرا زمان فقط دارای دو بخش " گذشته و آینده " است . لحظه حال اصلا مربوط به زمان نمی شود. لحظه حال بخشی از جاودانگی است. گذشته وآینده مربوط به زمین وزمینیان است ولی لحظه حال مربوط به آسمان است . آیا تا کنون فکرکرده اید باکلمه "خداوند " غیر از زمان حال هیچ زمانی را نمیتوان استفاده کرد. نمی توانیم بگوئیم خدا بود. نمی توانیم بگوئیم خداوند خواهدبود .فقط می توانیم بگوئیم " خدا هست" خداهمیشه هست ، در واقع خداوند به معنای "بودن" است و "بودن " به معنی خداست. " اوشو" امروز اولین روز بقیه عمر شماست "رابرت گرسیولد" چقدر امروز شرمنده دیروزمانیم آیا به راستی نمی شد تصمیمی بهتر گرفت نمی شد را ه دگر می رفت نمی شد گرهی را که با دست بازمی شد درگیر دندان نمی کردیم نمی شد ؟ نمی شد ؟ نمی شد؟ چرا ، می دانم که میشد و می دانی ..... و می دانی که هنوز هم می شود و من همیشه به انتظار آن طلوعی هستم که خبر از آغازی خوش دارد سر پیچ بعدی منظرت می باشم منودریاب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:53 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام کلید آشنایی و صداقت و دوستی است سلام و صد سلام سلام و سپاس –درود و درود بر تو ای مهربان مهربانان در کتاب بودکه می خواندم : علف هرزه چیست ؟ گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است " امرسون" در روزگار کهن ، پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت .روزی از روزها اسب پیر مرد فرار کرد.تنی چند از همسایگان جهت دلداری نزد پیرمرد آمدند و گفتند : - عجب شانس بدی آوردی که تنها اسبت فرار کرد ! - روستا زاده پیر در پاسخ با تامل و احساسی سبک گفت : - - شاید چنین باشد - - یک هفته ای از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد با چند مادیان وحشی از درون جنگل وارد مزرعه پیر مرد شدند. - همسایگان پیر مرد این بار به قصد تبریک آمدند و گفتند : - عجب اقبال بلندی دارید ، عجب شانس بزرگی آوردید و........ - و پیر مرد خردمند باز در پاسخ با تامل گفت: - شاید چنین باشد - چند روزی از این ماجرا گذشت ، غروب یکی از روزها پسر پیرمرد در حین سواری در میان اسبها ی وحشی زمین خورد و پایش شکست . - همسایه ها که برای عیادت به خانه پیرمرد آمده بودند می گفتند: - عجب کم شانس هستیی شما ، الان وقت این اتفاق بود؟ - پیرمرد سخن نگفت یعنی فقط یک جمله گفت : - شاید چنین باشد - چند روز بعد نیروهای دولتی که درگیر جنگ با دشمن بودند جهت تقویت توان به روستا آمدند و همه جوانان روستا را برای جنگ با دشمن به سرزمین دوری بردند ، پسر پیرمرد به خاطر شکستگی پا از جنگ معاف شد و در روستا ماند - همسایه ها نزد پیر مرد رفتند و گفتند : - عجب خوش شانس بودید شما ؟ - پیر مرد گفت : - شاید چنین باشد - ..................و هنوز از آن زمان تا ...........این قصه همچنان ادارمه دارد - نتیجه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:41 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:10 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام و صد سلام درود و سپاس بی پایان سلامی بر آمده از اعماق وجود عاشقی که عشـــــــــــــــــــق در مکتب هستی و دستگاه قضاوت اهالی معاصرجـــــــــــــــــــــــــرم نابخشودنی اوست عشقی که ابرازش انگشت نمایش می کند و عدم ابرازش از درون تهی اش می کند به کدامین آیین باشد . حب دوست و فریاد دوست داشتن به فریادی بلند یا سر به جیب گریبان فرو بردن و چاه را محرم اسرار کردن . نوشت و خواند ، فریاد زد و گوش فرا داد ، نجوا کرد و چاره خواست گفت و گفت و گفت : اما هیچ گاه و به راستی هیچ گاه کسی فریادش را حتی برای لحظه ای جدی نگرفت جدی که بماند اصلا در منطق اهالی امروز حقی برای جدی حرف زدن نداشت او در گذر زمان و به اندازه و شاید بیش از حقش از چشمه عشق نوشیده بود و نزدیک شدن مجدد او به این چشمه باعث آلودگی دریای بی منتهای عشق می شد ! باید می ماند و نظاره می کرد ، غبطه می خورد و دم بر نمی آورد باید یاد می گرفت قناعت را باید می آموخت مصلحت را و باید می سوخت تا ساخته شود نه ان طور که خود می خواست آن سان که آنان که او دوستشان می داشت و آنها اهمیت نمی دادند آنان که هر گاه - فریاد عشقش – نگاه صمیمانه اش ، لبخند حقیقی اش و پیامهای با معنایش را دیدند فقط دیدند و حتی لختی به رمز گشایی این همه پیامهای واضح و شفاف نیاندیشیدند با این همه او کمی صبور بود – منطقی و پراز احساس دنیای درونش و افقهای نگاهش ساده بود و صمیمی عاشق زاده شده بود و می خواست که عاشق بماند تا عاشقی هم بماند هر چه داشت از دولت لم یزال عشق بود گرمی نگاهش و آهنگ کلامش همه از دولت همیشه بیدار عشق بود کلامش و نگاهش پاک ، شفاف و پر از را زو رمز رازهایی که با شاه کلید عشق خط به خط و سطر به سطر خرفهای نانوشته کتاب زندگی اش خوانده می شد ******** فرو غلطیده ام در استخوانم نمی دانم چه می گوید زبانم همین اندازه می دانم که شاید یکی گم کرده ای دارم که باید به دنبالش پرو بالم بریزد پرو بالم به دنبالم بریزد 00000 غرض افشای درد بی کران است نی و نی نامه تنها یک بهانه است ************** نمی دانم نمی دانم چه باید کرد که فردا در حضور خالق عشق شرمنده نباشم دوستت دارم را من قشنگ ترین شعر جهان یافته ام ...... دوستت دارم ای عزیز هرچند که با ز هم با من و اندیشه ها ی من با من و باور های عاطفی من لج کرده باشی دوستت دارم تا بنای دوستی در جهان برپاست باز هم می گویم با زبانی ساده و صمیمی از جنس اهالی آبادی از دم صبح ازل تا آخر شام ابد تا قیامت تا غروب آرزوهای بشر من ترا زجان پرستم من ترا زجان پرستم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:4 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:45 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و درود من به بزرگوارانی که صمیمانه دوستشان دارم و در خلوت تنهایی خویش یاد شان را همواره محترم می دارم سبزی شما و طراوت تان آرزوی دیرین من است مطالب ذیل گوشه هایی از مطالعات امشب حقیر است : هفت بار که افتادی برای هشتمین بار برخیز ( مثلی ژاپنی ) اشخاص عادی با تجربه اولین شکست دست از تلاش بر می دارند به همین دلیل است که در زندگی با انبوه اشخاص عادی و تنها با یک " ادیسون " روبرو هستیم " ناپلئون هیل " فصل شکست بهترین زمان برای کاشتن بذر موفقیت است . پاراما هانسا یو گاندانا برخی می گویند که شکست یک زباله سمی است .من شکست را به عنوان زباله سمی نمی شناسم بلکه آنرا بارور کننده موفقیت می دانم . کشاورزان از انواع کودهای طبیعی و شیمیایی استفاده می کنند تا زمین خود را بارور سازند و محصول بهتری داشته باشند . دقیقا به همین ترتیب شکستها و ناکامیها می تواند " بستر " اندیشه را بارور کرده و آن را برای پرورش بذرهای موفقیت آماده کند . " دنیس ویتلی " نوشتم که نوشته باشم ...... دوستارت A
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:40 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
.... و از پشت افقهای پریشان شب آمد غرق اتش غرق عصیان
شبی از وحشت خورشید خالی شبی با یک بغل آشفته حالی غذای قدسیان نور و شکر بود خیال آسمان آسوده تر بود نه دستی تا بچیند گندمی را نه دیوی تا فریبد مردمی را زمین از گیر ودار آدم آزاد خدا ناگه به فکر خلقت افتاد گلی برداشت چرخ از هم برآمد در او یک دم دمید آدم در آمد سپس آدم دمیدن را که آموخت نی ای برداشت یک دم زد جهان سوخت ببین پس بیهوده هی میشوی مست تمام خلقتت یک بیت و نیم است ...... قطعه ای از ابیات نی نامه اثر استاد حسن دلبری
و اما تو ببخشید شما عزیز گرامی دیشب که در آستان مقدست میزبان بودیم گویی بر گوشه هایی از حریر بهشت پا گذاشته بودیم از میزبانی و پذیرائیت تا همیشه سپاسگذارم به امید دیداری دیگر در صمیمانه ترین گوشه خلقت دوستار ت تا همیشه ایام ........ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 7:55 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
ای آشنای غریب ای دوست هنوز در باورت نمی گنجد که در آسمان اندیشه من ستاره ای پر فروغی از طبیعت آموخته ام که صبور باشم تا گذر زمان همه چیز را ثابت نماید قدوم سبزت را خیر مقدم می گویم و چون همیشه چشم به راه قروم گرمت می مانم م..... دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:5 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
زندگی عرصه تلاش و حرکت است . زندگی صحنه تلاش و خلق آثار پر شور و در حد شان و ارزش و توانمندیهای هر شخص است این ما هستیم که ارزش و توان خویش را به خود و جامعه اثبات می کنیم داشته های امروز ما همه حق ما از زندگی نیست داشته های ما دست آورد مایه ای است که در راه خواسته هایمان گذاشته ایم گذر زمان در خدمت ماست به شرطی که بخواهیم حق خویش را از زندگی بگیریم سبز ترین فردا ها را برایتان آرزومند م |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:41 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
در اسمانی ترین گوشه دلم جا داری هر طلوع آفتاب حضورت را جشن می گیرم و هر غروب برای فردایت سبزترین آرزوها را دارم
انتظار واژه مقدس منطق دل دریایی و آسمان اندیشه ام گشته است آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:4 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
خوب من ،ای همیشه آسمانی،و ای همیشه ماندنی و ماندگار سلام، سلامی با بوی محبتی آتشین و عشقی ماندگار ،سلامی که از زخمی ترین گوشه دل بی باورم به دردانه ترین مخلوق هستی تقدیم می گردد.
ای همیشه ماندگار اکنون که در پس اتفاقات و نامهربانی های فراوان علیرغم خواسته ها و خواهشهای تک تک رگها و اعضاء و جوارحم پا بر قلب مجروح خویش می گذارم ترا با تمام خاطرات بی نظیرت به آن یکتای بی همتای هستی می سپارم او که در سایه سار الطاف بی نهایتش گلی خوش بو و بی نظیرهمچون تو را در مسیر زندگیم قرارداد تا در سایه مدت زمان کوتاه آشنایی و همنشینی با شما سراسر زندگیم از عطر حضورت عطرآگین گردد.
خوب من نمی دانم چه بگویم ؟ به که بگویم
فقط می دانم که دلم این دل بی باورم از جور زمانه میل شدید به گفتن و خواندن و نوشتن و سروردن دارد .اما .....اما افسوس ...افسوس و صد افسوس
.....روزها می گذرد آری از آخرین بار که دیدمت روزهای بسیاری می گذرد نمی دانم چند روز فقط می دانم که مدتهای زیادی است که چهره زیبا و دوست داشتنیت از مقابل دیدگان عبور نکرده است .دلم برایت تنگ شده است .آری دلم برایت خیلی تنگ شده آنقدر تنگ گشته است که با همه وسعت بی منتهایش جایی برای هیچ چیز و هیچ کس نگذاشته است
اینها را فقط برای خودم می نویسم .آری برای خودم و برای دل خودم .
ای همیشه خوب و ای همیشه آسمانی هر کجا که هستی امید که فرشته اقبال همیشه همراهت و گل امید در کنارت باد
باشد تا در پس گردون و چرخش چرخ آسمان ستاره عزت بدمد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 13:5 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب من سلام سلامی بی مانند از اعماق وجودم و تقدیم به تو به پاره ای از وجودم صبح خوب خودم را با یاد تو و چشمان پرفروغت آغاز می کنم اندیشه ام جز تصویر خیالی بی مانندت نمی تواند پذیرای تابلو دیگری باشد پس ای آسمانی با من بمان با من بمان تا معنای واژه خوشبختی در امتداد تکرارنشدنی لحظه ها برایم تداوم داشته باشد هر کسی در دلش مهر یاری بود نازنین خوشجمالی نگاری بود در دل ما بود یاد یاری عزیر که داغش به دل یادگاری بود با بهترین آرزوها برایت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 7:41 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
ای الهه رویاهایم و ای بهاری ترین واژه کتاب زندگیم از آن روز که طلوع دل انگیزت را در شرقی ترین گوشه دل بی باورم باور کردم آفتاب ، دریا، امید ، زندگی و احساس برایم معنا یافت و از آن روز که رخسار بهشتی ات از مقابل دیدگانم دور گشت هرگز ترابه خاطر نیاورده ام آری ای آسمانی من از یاد نرفته ای که بخواهم ترا به یاد آورم می دانم که می دانی سخن به گزاف نمی گویم بارها گفته ام و بار دگر می گویم کز اول روز ازل تا آخر شام ابد ای بی بدیل ترین آفریده هستی من ترا زجان پرستم کاش عمق واژه ها پیدا بود سبز ترین فردا ها را برایت آرزومندم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 8:9 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود / موج موج دل من تشنه پیوستن بود یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر / بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما / خواستن ها همه موقوف توانستن بود کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم / که هبوط ابدم از پی دانستن بود چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت / همه طول سفر یک چمدان بستن بود آری زندگی یک سفر است و من یک مسافر و دیگران همه عابرانی بی احساس که درسفر بی بازگشت زندگی فرصت یک دست تکان دادن برایت نیز ندارند فرو غلطیده ام در استخوانم نمی دانم چه می گوید زبانم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 14:3 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دو زندانی از پشت میله ها به بیرون نگاه می کردند یکی خاک را
می دید و دیگری ستاره ها را امید که همیشه آسمان زندگیتان پر از پر فروغترین ستاره ها باشد تا فردایی دیگر بدرود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 13:57 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
تک تک لحظه های ارزشمند زندگی بهترین فرصتها برای آموختن و تجربه است
به یاد داشته باشیم که زندگی زیر ضربه های چکش سرنوشت و درآتش گرم رنج شکل می گیرد امید که نردبان موفقیت تان بلند ترین باشد تا فردایی دیگر بدرود
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 7:53 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیریست که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نسیت در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:29 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان با سلام و سپاس شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندار د به سخن پروایی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:48 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدای یکتای بی همتای گیتی با سلام زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 14:47 توسط علی
|
|
||